صدای ما رو از پشت شیشه ی مانیتور می شنوید… مانیتوری که الان ، خیلیا پشتش بغض دارن مانیتوری که الان ، خیلیا دستشون زیر چونشونه در ضمن ، پشت همین مانیتور هم خیلیا دلشون ...

چه خوب است که هیچ چیز هرگز بی نقص نیست همیشه می توان امید داشت قفل بسته ی در زنگ زده باشد طناب دور گردنت پوسیده باشد و سیاهچاله ی اسارتت شکافی داشته باشد برای ورود نور یک دنیای ناقص را همیشه بیشتر از یک بهشت متعالی می توان دوست ...

بعضى اتفاق هاى خوب اونقدر دیر مى افتن که باید رو به آسمون کرد و گفت : وقتش گذشت مال ...

سنجاق قفلی ها را دوست دارم ازهمان کودکی دوستشان داشتم نه اینکه حس نوستالژی باشند ها ! نه ! آنها بانی وصل اند اما خودشان بی وصل میمانند خم میشوند ؛ ولی خم به ابرو نمی آورند زنگ میزنند ؛ کج میشوند ولی خودشان زنگار به دلت نمیزنند .. تیزند ؛یکرنگ ؛ ساده و بی ...

امشب دیوانگیم بالا زده.. نه سکوت نه موسیقی.. نه هیچ چیز و هیچ چیز دیگر… این دیوانگی را تسکین نمیدهد.. جز عطر تنت ...

ﺍﻣــﺮﻭﺯ ﺩﻟــﻢ ﺑــﺮﺍﯼ ” ﺩﺍﺷــﺘــﻨــﺖ” ﭘــــﺮ ﮐــﻪ ﻧــﻪ … ﭘــــﺮﭘــــﺮ ﻣــﯿــﺰﻧــﺪ .. ﺑــﺮﺍﯼ ” ﺑــــﻮﺩﻧـــﺖ …” ﺑــﺮﺍﯼ ” ﺁﻏــــﻮﺷــــﺖ …” ﺍﯾـﻨـﮑـﻪ…… ﺳـﺮﻡ ﺭﺍ ﺑـﮕـﺬﺍﺭﻡ ﺭﻭﯼ ﺷـﺎﻧـﻪ ﺍﺕ .. ﺑــﻌــﺪ ﺑـﺒـﯿـﻨـﯽ ﮐـﻪ ﭼـﻪ ﻃــﻮﺭ ﺑـﺎ ﻫـﻤـﯿـﻦ ﺷـﺎﻧـﻪ ﺍﺕ ﺁﺭﺍﻡ ﻣـﯿـﺸـﻮﻡ ….. ﺍﻣــﺮﻭﺯ ﺩﻟــــﻢ ﺧــﯿــﻠــﯽ ” ﺍﻣــﻨــﯿــﺖ” ﺗـــﻮ ﺭﺍ ﻣـﯿـخوااااااااااااااااااااﻫـﺪ ...

بعضی ها چهره شان خیلی معمولیست … امّـــــــــــا … آنچه در قسمت چپ سینه شان می تپد دل نیست، اقیــــانــــوس محبّـــت است. بعضیها تُنِ صدایشان خیلی معمولیست … امّــــــــــا … سخن که میگویند، در جادوی کلامشان غرق میشوی بعضیها قد و قامتشان معمولیست … امّــــــــــا … حضورشان تپش قلب می آورد بعضیها خیلی معمولی هستند ...

من…! مرا که میشنـاسی؟! خودمم کسی شبیه هیچکس! کمی که لابه لای نوشته هایم بگردی پیدایم میکنی مهربان، صبور، کمی هم بهانه گیر اگر نوشته هایم را بیابی ، منم همان حوالی ...

تو باشی و هوای بهار و من! “قــدم به قـــدم” فدایت می شوم تو باشی…، از لحظه های دلتنگی جلو می زنم؛ به تمام درهای بسته دهن کجی می کنم؛ به بن بست ها، به خیابان هایی همه با یک نام … دوست دارم تو باشی و من نشانی ها را گم کنم، راه خانه ...

از حاتم پرسیدند بخشنده تر ازخود دیده ای.گفت آری مردی که دارایی اش تنها دو گوسفندبود. یکی را شب برایم ذبح کرد.ازطعم جگرش تعریف کردم.صبح فرداجگر گوسفند دوم را برایم کباب کرد.گفتند تو چه کردی.گفت پانصد گوسفند به او دادم.گفتند پس تو بخشنده تری. گفت نه او هر چه داشت به من داد اما من ...